تبليغاتX
دلم تنگه برای ...

دلم تنگه برای ...

هر گاه در وادی زندگی از غروب غم هاي بي عاطفه خسته شدي به ياد من باش كه دلم به ياد توست...

يادم باشد

***
يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب


دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم


يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم


و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم


و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست…


يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند


يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن


به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان

بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود


زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
….
يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي


كه از سازش عشق مي بارد به اسرار


عشق پي برد و زنده شد
….
يادم باشد سنجاقك هاي سبز قهر كرده


و از اينجا رفته اند… بايد سنجاقك ها را پيدا كنم


يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
….
يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس


فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
….
يادم باشد زنده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:12  توسط فاطمه  | 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...


و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی


و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی


از تنهایی و حسرت رها کردم ...


و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی


نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد


و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و


بعد از رفتنت ...


و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید


کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت


تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو


در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم


و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید


و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل


میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر


نمی دانم چرا ...


شاید به رسم و عادت پروانگی


من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:6  توسط فاطمه  | 

این وبلاگ کلا  تخته شد اونم برای همیشه.از همه نظراتی که دادین ممنونم. *۱۰
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 22:13  توسط فاطمه  | 

you can run

you can hide

but

you can not escape my love


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط فاطمه  | 

نمی دونم نازنینم
که کدوم حرف تو رو آزرد
یا کدوم ترانه من
مثل گلی تو ور پژمرد
نمی دونم نمی دونم
که چی گفتم تو شنیدی
چه خطایی سر زد از من
که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی
بین ما راهی نباشه
نمیدونم کی میتونه
که برام مثل تو باشه
اگه روزی تو نباشی
یا بری از من جدا شی
نمی دونم تو می تونی
عاشقی دوباره باشی؟

 

این پرنده دل من
نمی تونه پر بگیره
تو رو می خواد در کنارش
بال و پر از سر بگیره
آخه حیفه پر نگیره
پشت ابرارو نبینه
حیفه اینجا تک و تنها
تو قفس بی کس بشینه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:30  توسط فاطمه  |